ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ 

 

تمام.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ 

   

 

    شهرداران کفن رسمی بر تن کردند

    هدیه شان؟

    قفل زرینی بود!

 

    بوی نعش من و تو

    بوی نعش پدران و پسران از پس در می آمد

    شهرداران گفتند:

    نسل در تکوین است

    نعش ها نعره کشیدند:  فریب است، فریب

    مرگ در تمرین است!

 

    ماهیان می دانند،

    عمق هر حوض به اندازه ی دست گربه ست!

 

    گورزاریست زمین

    و زمان

    پیر و خنگ و کر و کور.

    در پس سنگر دندان ها دیگر سخنی نیست که نیست

    دیرگاهیست که از هر حلقی زنجیری روییده است

    و زبان ها در کام

    فاسد و گندیده است!

 

    لب اگر باز کنیم

    زهر و خون می ریزد

 

    ای اسیران چه کسی باز به پا می خیزد؟

    چه کسی؟

    راستی تهمت نیست

    که بگوییم: پسرهای طلایی اسارت هستیم؟

    و نخواهیم بدانیم نگهبان حقارت هستیم؟

 

    نسل ها پرپر زد

 

     نصرت رحمانی


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ 

 

    اینهمه وقت گذشته است و هنوز اخبار تلخ و حرف های تلخ، هنوز راست های تلخ و

    دروغ های تلخ، هنوز افکار تلخ و نگاه های تلخ، هنوز دین های تلخ و عصبیتهای تلخ،

    هنوز سکوت های تلخ و خود را به آن راه زدن های تلخ، هنوز دست و پا زدن های تلخ

    و دستپاچه و وقیحانه ادامه دادن های تلخ، ...

    و هنوزهایی که قطعاً حالاحالاها ادامه دارند و خدایی که تلخی را نمی دانم تا کی به

    کاممان می خواهد که بد بلایی ست این سنت قهر خدا... 

 

    بعدازظهری نشسته ام توی اتاقم و برای خودم دارم زندگی می کنم و به اینها فکر می

    کنم که صدای سمساری از بیرون می آید که وسایل کهنه هر چی داری بردار بیار...

    و مامان که از توی هال بلند می گوید: آی آقا!.. آدم کهنه چطور، نمی خواهی؟...

   (به خودم می گیرم و! ) می بینم راست می گوید ها. کهنه شده ایم انگار. پیر ِپیر..


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ 

   

   هیچ چیز بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء وقتی که آماده می شدم  بروم حرم برای

   

   احیای شب بیست و سوم به اندازه ی خواندن این اس ام اس که:"محمد رضا جلایی

 

   پور آزاد شد:)"، شادی آور نبود برایم. که او حالا مصداق بارز "یا من یعز من یشاء"

 

   است.

 

  

   این آزادی هم مبارک ِ هر که سبز. 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ 

باکی نیست...

 

دوام می آورم...

 

بدون اینکه لمس شوید، بروید، بلکم بدوید، روزهای متوالی، ازپی هم...

 

21...

 

21ساله...

 

21سالگی...

 

باکی نیست...

 .

 .

 .

تولدم مبارک!

 

 

پ.ن: برای بار ِصد هزارم دارم  De Usuahia A La Quiaca  را گوش میدهم. نمی

دانم چه می کند با من این آهنگ. یک جایی می بردم که حاضرم هستی بدهم اما

همانجا بمانم. مرسی زهرا بابت این آهنگ.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ 

    نفوذ ِ درد نبودنت در من بیداد کرده امشب. می نویسم از شبی که هر لحظه اش را

 

    حالا،امشب، به اندازه ی تمام لحظات آن شب درد می کشم.

    .

    .

    .

    خوب یادم است آن روز و شب را...

 

     از صبح دانشکده بودم، ظهر کانون، عصر ادبیات، بعد مهندسی. فرارهایی که هیچ

 

    تسکین ِ درد نمی شدند. شب رسید. باید می آمدم. می آمدم تا ببینمت، ببینمت

 

    برای خداحافظی. تو می رفتی و...   آمدم...  انگار که از دلِ قرنها سکوت پرت شده

 

    بودم آنجا. دیوانه ام می کرد آن سکوت. دلم شلوغی میخواست. دلم میخواست آن

 

     لحظات را بین کلی آدم که نمی شناسیمشان، سر می کردیم. این طوری شاید...

 

    نمی دانم. مهم نیست...

 

    چه سخت می گذشت لحظات...

 

     گذشت...تمام شد...

 

    .

    .

    .

     اینکه چی شد که بعد از تو از آنجا سر درآوردم را یادم نیست. واقعاً یادم نیست، کنار

 

    تیر چراغ برق، زیر پل دانشجو. جایی که نماد سردرگمی و بی پناهی و هراس است

 

    برای تمام عمرم، که هر وقت رد می شوم از آنجا بی اختیار نگاهم را میدوزم به جایی

 

     که آن شب ایستاده بودم، آن وقت تمام بدنم کرخت می شود...

 

     زنگ زده بودم به بابا که بیاید دنبالم. آنوقتِ شب تاکسی می ترسیدم سوار شوم.

 

     پسرکی توی ماشینش کمی آن طرف تر نشسته بود. هرازچندی آنطوری نگاهم می 

 

     کرد. خب نمی فهمید من آن وقتِ شب آنجا چه کار می کنم. در خودم فرو رفته بودم

 

     توی آن سرمای سخت_ سرمای خشک استخوانسوز همیشگی زمستانهای مشهد

 

     _. سنگین بود چقدر همه چیز، نگاههایی که لحظاتی بهم خیره می شدند و رد

 

     می شدند قدم هایی که به سرعت از کنارم می گذشتند، حتی سر و صدای ماشین

     ها هم...

 

     مردی کیک تولد، سالگرد ازدواج یا هر چیزِ دیگر به دست یکهو از پشت سرم گفت

   

     :خانم مشکلی پیش اومده؟ می تونم کمکتون کنم ؟با سراسیمه زدگی ِ خاصی

 

     نگاهش کردم. نگاههای آشفته ام به دختر فراریها می مانست. دوست داشتم

 

     بهش می گفتم که امشب تمام ِ خودم را از دست دادم می گفتم که دیگر صدای

 

     تو را آن طور که دوست دارم نمی شنوم می گفتم که حالا دچار اوج بیچارگی

 

      احساسیم. می گفتم که... گفتم: نه، منتظر بابامم. میاد دنبالم. لبخندی زد و رد

 

     شد و رفت... دقایقی گذشت تا بابا آمد. آن طرفِ  پل بود. دویدم به سمتش. یقین

 

     دارم که مرد ِ کیک به دست همچنان من را از دور می پایید. سایه ای شده بود

 

     انگاری برایم، برابر ِ همه ی سردرگمی های آن لحظات، هرچند که شاید تصور می

 

     کرد دختر فراری ام و به همین خاطر نرفته بود... 

 

 

 

    اما حالا می خواهم بگویم که هرچند دیگر نیستی تا خودم را پهن کنم جلوت، هی

 

    بگویم برایت، تو هی گوش کنی و نپری وسط حرف هایم، که دیگر هیچگاه نخواهی

 

    بود، اما تمام نمی شود، احساسم نسبت به تو تمام نمی شود. هِی دامن می

 

    خورد. هِی دامن می زنی. هر لحظه بیشتر از دست می دهمت. هرلحظه تر آن ِ من

 

    تر می شوی. مدتی ست ذهن و دلم به شیوه ای جدید تو را دارد. به هر چه هست

 

    و نیست پهلو زده ای. اما خب، چه خوب تر بود بودنت، که گاهی اوقات مثل امشب

 

    این خطها را نمی نوشتم با پهنای پراز اشک صورتم...

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸ 

   به یقین و بدون شک روزی خواهد رسید که بند بند وجودشان باید تقاص در بند و

 

   زندانی کردن مؤمنان پاک و آزاداندیش و بزرگمنش را پس بدهد، تقاص همه ی ظلم

 

   های ناروایی که بی خردانه روا دانستند، دوستی ها و برادری هایی که به دشمنی

 

   بدل کردند و این روزگار سختی که برایمان رقم زدند.

 

   بی تردید این سیاهی و ظلم و تباهی ِ محض و تمامی که این روزها سنگینی می کند

 

   روی سرمان دیری نخواهد پایید. همین است که نمی گذارد که نمی توانم بروم پی ِ

 

   زندگی خودم که امید در جانم همچنان زنده است.

 

   منتظر روزی می مانم که گذشته باشد همه ی این دوران ننگینی که شد و همچنان

 

   بی شرمانه می شود جزئی از تاریخ کشورم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ 

   .

   .

   .

   بعد

   سرنوشت محتوم رقم زدن و به ملت نسبت دادن...

 

   بعد

   پیروزی مخوف را کیفور بودن و خوش بودن و جشن گرفتن و نماز شکر گزاردن...

 

   بعد

   اعتمادهای سلب شده و جمهوریت مرده، بلکم دفن شده در ذهن ها را ندید گرفتن...

 

   بعد

   توی خیابانها  قدرتنمایی کردن و اعتراضهای آرام و ساکت و مشروع را سرکوب کردن و

   به بیگانه نسبت دادن...

 

   بعد

   .

   .

   .

    

 

   باکی نیست

   این بعدها، که پشت ِ هر کدامشان بهتی عظیم نشسته است را هِی ادامه دهید 

   ببینیم نهایت دوامتان تا کجاست،با وجود ِظلم ستیزی های معصومانه و پاک و با دست

   های خالی...

 

   خدای حی و حاضر ِ آن بالا هم فراموش نشود.


کلمات کلیدی: