نفوذ ِ درد نبودنت در من بیداد کرده امشب. می نویسم از شبی که هر لحظه اش را
حالا،امشب، به اندازه ی تمام لحظات آن شب درد می کشم.
.
.
.
خوب یادم است آن روز و شب را...
از صبح دانشکده بودم، ظهر کانون، عصر ادبیات، بعد مهندسی. فرارهایی که هیچ
تسکین ِ درد نمی شدند. شب رسید. باید می آمدم. می آمدم تا ببینمت، ببینمت
برای خداحافظی. تو می رفتی و... آمدم... انگار که از دلِ قرنها سکوت پرت شده
بودم آنجا. دیوانه ام می کرد آن سکوت. دلم شلوغی میخواست. دلم میخواست آن
لحظات را بین کلی آدم که نمی شناسیمشان، سر می کردیم. این طوری شاید...
نمی دانم. مهم نیست...
چه سخت می گذشت لحظات...
گذشت...تمام شد...
.
.
.
اینکه چی شد که بعد از تو از آنجا سر درآوردم را یادم نیست. واقعاً یادم نیست، کنار
تیر چراغ برق، زیر پل دانشجو. جایی که نماد سردرگمی و بی پناهی و هراس است
برای تمام عمرم، که هر وقت رد می شوم از آنجا بی اختیار نگاهم را میدوزم به جایی
که آن شب ایستاده بودم، آن وقت تمام بدنم کرخت می شود...
زنگ زده بودم به بابا که بیاید دنبالم. آنوقتِ شب تاکسی می ترسیدم سوار شوم.
پسرکی توی ماشینش کمی آن طرف تر نشسته بود. هرازچندی آنطوری نگاهم می
کرد. خب نمی فهمید من آن وقتِ شب آنجا چه کار می کنم. در خودم فرو رفته بودم
توی آن سرمای سخت_ سرمای خشک استخوانسوز همیشگی زمستانهای مشهد
_. سنگین بود چقدر همه چیز، نگاههایی که لحظاتی بهم خیره می شدند و رد
می شدند قدم هایی که به سرعت از کنارم می گذشتند، حتی سر و صدای ماشین
ها هم...
مردی کیک تولد، سالگرد ازدواج یا هر چیزِ دیگر به دست یکهو از پشت سرم گفت
:خانم مشکلی پیش اومده؟ می تونم کمکتون کنم ؟با سراسیمه زدگی ِ خاصی
نگاهش کردم. نگاههای آشفته ام به دختر فراریها می مانست. دوست داشتم
بهش می گفتم که امشب تمام ِ خودم را از دست دادم می گفتم که دیگر صدای
تو را آن طور که دوست دارم نمی شنوم می گفتم که حالا دچار اوج بیچارگی
احساسیم. می گفتم که... گفتم: نه، منتظر بابامم. میاد دنبالم. لبخندی زد و رد
شد و رفت... دقایقی گذشت تا بابا آمد. آن طرفِ پل بود. دویدم به سمتش. یقین
دارم که مرد ِ کیک به دست همچنان من را از دور می پایید. سایه ای شده بود
انگاری برایم، برابر ِ همه ی سردرگمی های آن لحظات، هرچند که شاید تصور می
کرد دختر فراری ام و به همین خاطر نرفته بود...
اما حالا می خواهم بگویم که هرچند دیگر نیستی تا خودم را پهن کنم جلوت، هی
بگویم برایت، تو هی گوش کنی و نپری وسط حرف هایم، که دیگر هیچگاه نخواهی
بود، اما تمام نمی شود، احساسم نسبت به تو تمام نمی شود. هِی دامن می
خورد. هِی دامن می زنی. هر لحظه بیشتر از دست می دهمت. هرلحظه تر آن ِ من
تر می شوی. مدتی ست ذهن و دلم به شیوه ای جدید تو را دارد. به هر چه هست
و نیست پهلو زده ای. اما خب، چه خوب تر بود بودنت، که گاهی اوقات مثل امشب
این خطها را نمی نوشتم با پهنای پراز اشک صورتم...